تبليغاتX
selseleh

 « قضاوتی منطقی »

(بخشی از مکاتبه شیخ سلیم خطاب به علّامه شرف الدین)

علامه سید عبد الحسین شرف الدین، یکی از عالمان بزرگ مکتب تشیع است. اینمرد بزرگ، همواره به دنبال راهی بود که بتواند مسلمانان را به آن اصل دینی که مراعات آن برهمه واجب است، بازگرداند و همگی را زیر پرچمی واحدجمع کندتا آنان برای یکدیگر برادرانی نیک و نمونه باشند.

او در مصر به این آرزوی خود نائل گردید؛ آن هنگام که به ملاقات پیشوای دینی اهل تسنن، یعنی "شیخ سلیم" رسید و درد دلش را با او درمیان نهاد. هردو عالم بزرگ، اتفاق نظر داشتند که دو طائفه شیعه و سنی مسلمانند و اختلاف عمده یشان در مساله امامت است. لذا با یکدیگر قرار می‌گذارند که این مساله را با بررسی دلایل دو طرف حل کنند و کتبا سوالات یکدیگر را جواب دهند. این پیشنهاد عملی می‌گردد و آن مکاتبات ارزشمند، در کتابی به نام "المراجعات"، جمع آوری می شود. ما در اینجا، تنها به ذکر نمونه‌ای از آن مکاتبات در خصوص مفهوم حقیقی حدیث غدیر که یکی از مهمترین ادله شیعیان در اثبات اصل امامت، بسنده می‌کنیم.

پس از آنکه علامه شرف الدین در نامه    اصل واقعه غدیر و شرایط رویداد آنرا را از منابع معتبر اهل تسنن نقل می نماید(در صورتی که شما نیز تمایل دارید در این زمینه بیشتر بدانید، می توانید به کتاب مذکور و یا "مقاله غدیر و اهمیت آن" مراجعه نمایید.)، شیخ سلیم در نامه خویش این گونه می‌نگارد:

 "لفظ مولا در قرآن به معانی متعددی استفاده شده است، گاهی به معنای وارث، مواردی صدیق و گاهی هم به معنای سزاوارتر به تصرف.

در این راستا، اهل سنت منظور پیامبر از حدیث غدیر را این گونه بیان می‌کنند: کسی که من ناصر، صدیق یا دوست او هستم، علی نیز چنین است. البته تاویل آنها برخاسته از این ماجراست: در سفری که علی با جمعی به یمن رفته بود، او در راه خدا به افرادی سخت گرفت. آنها نیزدرباره او حرف زدند و براو عیب گرفتند. رسول خدا برای اینکه گفته ی بدگویان را رد نماید، بعد ذکر فضائل علی در مورد وی بالخصوص گفت : "هرکس من ولی او هستم، علی ولی اوست." سپس درمورد اهل بیت به صورت عمومی حدیث ثقلین را فرمود. لذا اهل سنت می‌گویند در این حدیث دلیلی برامامت وجود ندارد."

علامه شرف الدین در پاسخ، اینگونه نگاشت:

"...شما ارزش رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را می‌دانید واز حکمت آن حضرت و عصمتش مطلعید و نیز می‌دانید که از روی هوس سخن نمی‌گوید و تنها، چیزی را می‌گوید که به او وحی شده است.

حال اگر فلاسفه غیر مسلمان از شما بپرسند: چرا پیامبرتان هزاران نفر را در گرمای سخت و در صحرای بدون آب و گیاه متوقف نمود؟ چرا درآغاز سخن از مرگ خویش خبرداد؟ چرا گفت من مسئولم؟ راستی راجع به تبلیغ کدام حکم، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مورد بازپرسی قرار می‌گرفت؟ چرا از حق بودن بهشت و آتش و مرگ و قیامت پرسید؟ بر چه اساس عترت را هم وزن کتاب خدا قرار داد؟به راستی چراپیامبر ازآنها گواهی گرفت که "مگر من از شما به خودتان سزاوارتر نیستم؟"و بعد فرمود "هر کس من مولای او هستم، پس این علی مولای اوست." واقعا هدف او از این همه تلاش و به وجود آوردن چنین محشری چه بود؟ این چه مسأله مهمی است که اگر پیامبرتان آن را نرساند، رسالتش را انجام نداده است؟

آیا شما خود راضی به این جواب می‌شوید که: "منظور خدا و رسولش از همه اینها، بیان دوستی مردم با علی بود."

آن وقت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، متّهم به توضیح واضحات نمی‌شود؟ آیا واقعا آن حضرت متهم نمی‌گردد که مقدماتی را بیان نمود که هیچ ربطی به اصل مطلب ندارند؟

شما بالاتر از آن هستید که جائز بشمرید رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) تمام عزم و همتش را صرف بیان چیزی کند که نیاز به توضیح ندارد و وی را منزه ار آن می‌دانید که افعال و اقوالش مورد ایراد فلاسفه و عقلاء بشر قرار گیرد.

اما حقیقت ماجرایی که باعث می‌شود اهل سنّت حدیث غدیر را آنگونه که نقل نمودید، ترجمه کنند، این است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دوبار، یعنی بار اول در سال هشتم هجری و بار دوم در سال دهم هجری، علی (علیه السلام) را به یمن فرستاد. پس ازبازگشت ازسفراول بود که عده‌ای شکایت او را پیش رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بردند.

پیامبر نیز از آنها سخت ناراحت شد، اما در بار دوم، بعد از سفر وی در حجة الوداع، به پیامبر پیوست و این بار هیچ کس درباره او سخنی به آن حضرت نگفت و حتی ایشان پیش از واقعه غدیر، علی (علیه السلام) را شریک قربانی خود نیز نمود. پس نیازی نبود که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حدیث غدیر را برای رد چنین افرادی ایراد نماید.

به علاوه حتی اگر افرادی هم ازاو شکایت کرده باشند، لازم نبود که پیامبر این همه مقدمات را فراهم نماید؛ بلکه تنها اگر جملاتی می‌گفت که گفته مخالفانش را رد نماید و دلالت بر فضیلت و جلالت قدر او داشته باشد، کافی بود."

ودر مقابل این منطق، شیخ سلیم اینگونه سرتسلیم فرود می‌آورد:

"من در میان پیشینیان و گذشتگان، از تو نرم لهجه تر و از نظر ارائه دلیل، نیرومندتر نیافته ام. با آن قرائنی که اشاره کردی، حق آشکار و پرده شک از چهره یقین برداشته شد. برای ما هیچ وقفه باقی نمانده که مراد از ولی و مولی در حدیث غدیر، تنها اولی به تصرف بودن و سرپرستی است. اگر منظور ناصر و یا کلماتی شبیه آن بود، سائل،درخواست فرودآمدن عذاب را نمی‌کرد. روی این اصل، نظر و اعتقاد شما در معنی مولا ثابت و مسّلم است."

 (برگرفته از کتاب المراجعات، تألیف مرحوم علامه شرف الدین(ره))

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در دوشنبه 30 دی1387 و ساعت 17:3 |

عترت طاهرين ـ عليهم السلام ـ بر اساس آيات قرآن و حديث متواتر ثقلين، همتاي قرآن بوده، و تمسك به يكي از آن دو، بدون ديگري، مساوي با ترك هر دو ثِقل است و دستيابي به دين كامل، تمسك به هر دو ثِقل است. قرآن و عترت، عصاره نبوت و تداوم بخش رسالت هستند كه هدايت بشر را تا قيامت تضمين مي‎كنند.
قرآن، اسلام مكتوب است و اهل بيت اسلام ناطق.
قرآن، راه است و اهل بيت، رهبر.
قرآن، قانون است و اهل بيت قانون‎شناس و مجري قانون.
قرآن مشعل است و امام، مشعل‎دار و قرآن ، كتاب حكمت است و اهل بيت الگوي حكمت.
در اين تحقيق، به اين موضوع بررسي مي‎شود كه آيا اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و ويژگيهاي آنها در قرآن بيان شده است؟
درباره اين موضوع بايد گفته شود كه كلمه «اهل بيت» در قرآن در سه آيه آمده است. آيه اول: سورة قصص آية 12، «هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلي أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ» اين آيه اشاره به قصد حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ دارد، زماني كه طفل صغيري بوده و شير هيچ دايه‎اي را در كاخ فرعون قبول نمي‎كرد. خواهر موسي به آنها گفت: «آيا مايليد كه من شما را بر خانواده‎اي كه دايه و پرستار اين طفل شوند؛ راهنمايي كنم».
اهل بيت در اين آيه داراي هيچ ابهامي نيست چون آن كسي كه درخانواده داية و پرستار طفل است؛ مادر خانواده است.
آية دوم، در سوره دهر آية 73 آمده است كه: «قالُوا أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ» بعد از آنكه خداوند، بشارت داشتن فرزند را به ساره همسر حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ داده است او به خاطر پيري خود و همسرش متعجب شده و فرشتگان به او گفته‎اند: «آيا از كار خدا متعجب هستي كه رحمت و بركات خداوند مخصوص شما اهل بيت رسالت است».
اهل بيت در اين آيه نيز داراي هيچ ابهامي نيست و شامل خاندان وخانواده حضرت ابراهيم ـ عليه السّلام ـ است.
آية سوم: در سورة‌احزاب آية 33 آمده است كه: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» «براستي كه خداوند، مي‎خواهد پليدي را از شما اهل بيت بزدايد و كاملاً پاك و پيراسته‎تان نمايد».

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 13:37 |

«جرج جرداق» نويسنده و پژوهشگر مسيحي:

 
«آيا از فرمانروايي خبر داري كه خود نان سير نخورد، در كشور او كساني يافت مي شدند كه با شكم سير نمي خوابيدند و جامه نرم نمي پوشيدند؟ (زيرا در ميان ملت كساني بودند كه لباس خشن و درشت مي پوشيدند) و درهمي را اندوخته خود نساخت؟ و به فرزندان و ياران خود هم وصيت كرد كه غير از اين راه و روش نپيمايند. برادر خود را به خاطر يك دينار - كه بدون حق از بيت المال طلب مي كرد - مورد بازخواست قرار داد و پيروان و فرمانداران خود را به خاطر يك گرده نان كه به عنوان رشوه از ثروتمندي گرفته و خورده بودند، به محاكمه و دادگاه كشانيد.
نزد حقيقت و تاريخ يكسان است او را بشناسي يا نشناسي. تاريخ و حقيقت گواهي مي دهند كه او وجدان بيدار و قهار، شهيد نامي، پدر و بزرگ شهيدان، علي بن ابي طالب، صوت عدالت انساني، شخصيت جاويدان شرق است. چه مي شد بر تو اي دنيا، اگر نيروهاي خود را جمع مي كردي و در هر زماني يك علي ميآوردي با عقلش و قلبش و با زبان و ذوالفقارش!»

 

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در چهارشنبه 6 آذر1387 و ساعت 18:3 |

یکی از مهم ترین و روشن ترین آیاتی که بیان کننده فضیلت و مقام والای حضرت علی علیه السلام می باشد آیه مباهله است. این آیه آن حضرت را عِدل و هم سنگ پیامبر علیه السلام قرار می دهد. خلاصه داستان مباهله از این قرار است که زمانی که دعوت پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله در تمام جزیره العرب گسترش پیدا کرد، آن حضرت با آیاتی که خطابش به اهل کتاب (یهود و نصاری) بود آنها را به ایمان دعوت کرد؛ آیاتی با این مضمون که پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله پیش از این برای شما معرفی شده است و شما او را به خوبی می شناسید (یَعرِفُونَهُ کَما یَعرِفُونَ أَبناءَهُم) و او همان کسی است که حضرت موسی و حضرت عیسی بشارت ظهور او را داده اند (وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأتِی مِن بعَدِی اسمُهُ أَحمَدُ).
نجران یکی از مناطق جنوب جزیره العرب و از پایگاه های اهل کتاب بود و در آن جا علما و دانشمندان مسیحی فراوانی زندگی می کردند. هنگامی که این خبر منشر شد و به نجران رسید، گروهی از علمای نجران برای بحث و مناظره با پیغمبر صلّی الله علیه و آله به مدینه آمدند. پیامبر صلّی الله علیه و آله آنان را به حضور پذیرفت و مناظره آغاز شد: نجرانیان پرسیدند: شما پسر چه کسی هستی؟ پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمود: من پسر عبدالله هستم. پس از آن دوباره درمورد پدران چند نفر از پیشینیان سؤال کردند و حضرت پاسخ آنها را دادند. سپس گفتند: عیسی پسر چه کسی بود؟ چون حضرت عیسی علیه السلام پدر نداشت، آنها منتظر بودند که حضرت در جواب این سؤال هم چون خود آنان بگوید عیسی پسر خدا بود. پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله تأملی کرد و بلافاصله آیه ای به این مضمون نازل شد که حضرت عیسی علیه السلام مِثل حضرت آدم علیه السلام است: إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِندَاللهِ کَمَثَلِ آدَمَ. اگر هر انسانی باید پدر داشته باشد، پس آدم نیز باید پدر داشته باشد. اگر حضرت عیسی مادر داشت، حضرت آدم که هیچ یک از پدر و مادر را نداشت؛ اما خداوند حضرت آدم را بدون این که پدر و مادری در آفرینش او مؤثر باشند خلق کرد: إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِندَاللهِ کَمَثَلِ آدَمَ. با این پاسخ علمای نجران در بحث محکوم شدند؛ اما با این حال حاضر به پذیرش اسلام نشدند و گفتند مباهله می کنیم. مباهله مراسمی بود که در ادیان سابق نیز شناخته شده بود. زمانی که دو طرف بحث نمی توانستند یکدیگر را قانع کنند، مقابل هم می ایستادند و به این صورت نفرین می کردند: «خدایا! هر یک از ما را که بر باطل هستیم با عذاب خود هلاک کن!» آنها پیشنهاد مباهله را مطرح کرده و پیغمبر صلّی الله علیه و آله نیز پذیرفتند و قرار شد چند روز بعد، پس از این که دو یا سه روز روزه گرفتند، برای مباهله حاضر شوند. پس از این که پیامبر این پیشنهاد را پذیرفتند این آیه نازل شد: فَقُل تَعالَوا نَدعُ أبناءَنا وَ أَبناءَکُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُم وَ أَنفُسَنا وَ أَنفُسَکُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَتَ اللهِ عَلَی الکاذِبینَ؛ پس بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و خودمان و خودتان را فراخوانیم؛ سپس مباهله و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم. هنگام مباهله ،پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله همراه با امیرالمؤمنین علیه السلام، فاطمه زهرا علیها السلام و امام حسن و امام حسین علیهما السلام آمدند. با وجود این که پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله چندین همسر داشتند -و در آیه نیز تعبیر «نِساءَنا» آمده است- ولی هیچ یک از آنها را با خود نیاوردند، و فقط علی بن ابی طالب، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین: را با خود همراه کردند. اسقف نجران هنگامی که از دور چهره های نورانی آن بزرگواران را دید به نصاری گفت: من چهره کسانی را می بینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جا بکند، خداوند دعای آنها را مستجاب خواهد کرد. با چنین کسانی مباهله نکنید که آتشی نازل خواهد شد و همه شما در آن خواهید سوخت و تا روز قیامت هیچ نصرانی ای در عالم باقی نخواهد ماند؛ پس برگردید و از این مباهله صرف نظر کنید! در نهایت نیز علمای نجران حاضر به مباهله با پیامبر صلّی الله علیه و آله نشدند و دادن جزیه را پیشنهاد کردند. درمورد آیه شریفه مباهله یکی از مباحث این که براساس آنچه در آیه آمده، پیامبر صلّی الله علیه و آله به جز حسن و حسین علیهماالسلام فرزند دیگری نداشت، بنابراین همراه آوردن آن دو بزرگوار مطابق آیه بود؛ اما چرا با وجود این که در آیه تعبیر «نسائنا» ذکر شده، پیغمبر صلّی الله علیه و آله هیچ یک از همسرانش را نیاورد و به جای آنها دختر خود را آورد؟ همچنین در آیه علاوه بر «ابنائنا» و «نسائنا»، «انفسنا» نیز ذکر شده است، اما چرا پیامبر صلّی الله علیه و آله علاوه برخودشان حضرت علی علیه السلام را نیز با خود آوردند؟ اگر منظور از «انفسنا» شخص پیغمبر صلّی الله علیه و آله است، آوردن حضرت علی علیه السلام چه دلیلی داشت؟ اگر مقصود آیه این است که خود پیامبر صلّی الله علیه و آله همراه با همسران و فرزندانش در مباهله شرکت کند، چرا آن حضرت نه تنها هیچ یکی از همسران خود را نیاورد، بلکه حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیهاالسلام و فرزندان آن دو بزرگوار را برای مباهله آورد؟ روایات فراوانی به این مضمون نقل شده است که این بزرگواران کسانی بودند که دعای آنها به اجابت می رسید و اگر آنها دعا می کردند، اهل باطل نابود می شدند و فرد دیگری صلاحیت این کار (حضور در این مباهله) را نداشت. در این میان، حضرت علی علیه السلام مصداق «انفسنا» است؛ یعنی فقط حضرت علی علیه السلام است که به منزله جان و نفس پیامبر صلّی الله علیه و آله است. این فضیلت که احدی با امیرالمؤمنین علیه السلام در آن شریک نبوده و نیست، بالاترین مقامی است که پس از پیامبر صلّی الله علیه و آله می توان برای کسی تصور کرد. از یکی از علمای بزرگ اهل تسنن سؤال شد کدام یک از صحابه پیغمبر صلّی الله علیه و آله افضل از دیگران بودند؟ او در جواب، چند نفر از صحابه و خلفا را نام برد بدون این که از حضرت علی علیه السلام یادی کند. به او گفتند چرا نامی از حضرت علی علیه السلام نیاوردی؟ پاسخ داد: شما از صحابه سؤال کردید، نه از خود پیغمبر صلّی الله علیه و آله، علی علیه السلام «نفس النبی» و جان پیامبر صلّی الله علیه و آله بود؛ و در ادامه برای شاهد سخن خود آیه مباهله را تلاوت کرد. کسی که به منزله جان پیغمبر صلّی الله علیه و آله است، همان کسی که نور او و پیغمبر صلّی الله علیه و آله یکی است. علمای شیعه و سنّی روایات زیادی را با این مضمون نقل کرده اند که پیامبر صلّی الله علیه و آله و علی علیه السلام از نور واحدند. مناسب است در این جا و در پایان این بحث، از یکی از علمای معاصر که در زمنیه اشاعه فرهنگ شیعه خدمت بزرگی انجام داده، یاد کنیم. این بزرگوار مرحوم آقای «فیروز آبادی قدس سره» است که کتابی را به نام «فضایل الخمسه فی صحاح السته» در سه جلد تألیف کرده است. آن مرحوم در این کتاب ابتدا فضایل اهل بیت علیهم السلام را از صحاح اهل تسنن نقل کرده و سپس از سایر کتب نیز مطالبی را به آن افزوده است. از جمله مطالبی که ایشان در کتاب خود از صحاح –که معتبرترین کتاب های روایی اهل تسنن است- نقل کرده، روایاتی با این مضمون است که خداوند پیش از خلق حضرت آدم علیه السلام، نور پیغمبر صلّی الله علیه و آله و علی علیه السلام را آفرید.

 

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در پنجشنبه 30 آبان1387 و ساعت 18:1 |

هیچکس قرآن کریم را مانند خود قرآن ناطق امیرالمومنین (علیه السلام) توصیف ننموده است. یکی از تعبیرات ایشان در مورد قرآن ٬ که در مورد خود حضرت هم صادق است٬ این است که : « دریایی است که قعر و عمقش قابل ادراک نیست. » « عجائب آن پایان نمی پذیرد. »

صاحب نظران گفته اند : اگر فرض کنیم یک انسان دانشمند مهذبی (مانند حضرت سلمان) به اذن خداوند یک میلیون سال عمر پیدا کند ٬ و در این یک میلیون سال با تمام توجه و تدبر و اندیشه ٬ ماهی یکبار قرآن را ختم کند بازهم به تمام عجائب و اسرار قرآن نمی رسد.
هر چه علم و دانش پیشرفت می کند پرده های بیشتری از قرآن کنار می رود. اسراری در قرآن موجود است که پایان نمی پذیرد.

در مورد حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) هم باید گفت که عجائب و غرائب وجود اقدس ایشان تمام شدنی نیست. اسرار او از عقول ما خارج است. گروهی به ظواهر و اسم و ادعا دل خوش نموده و دست خالی ماندند. و عده قلیلی هم رفتند و از مقام ولایتش بهره بردند.

با هوای نفس و جاه طلبی و خود بینی ٬ هرگز نمی توان بویی از حضرت استشمام کرد!

 

نکته ها از گفته ها - دفتر سوم (استاد فاطمی نیا)

 

 

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در چهارشنبه 29 آبان1387 و ساعت 20:10 |

 

شباهتهاي حضرت اميرالمؤمنين با قرآن كريم

قرآن كريم هر بُعدي از ابعادش عده اي را به خود مشغول نموده است؛ عده اي وارد تفسير شدند كه كلمات را بشكافند و اقوال را نقل كنند. عده اي سرگرم ضبط كلمات قرآن شدند. عده اي در مورد وقوف قرآن كار مي كنند كه در كجا وقف لازم است و كجا لازم نيست؟ عده اي مشغول به اِعراب آن شدند. عده اي در قرائات كار كردند كه كتب فراواني نظماً و نثراً در آن مورد نوشتند. گروهي در شأن نزول آيات سرگرم شدند.
گروهي آياتُ الاَحكام نوشتند و روي آيات فقهي كار كردند. يعني هر گروهي با ديد وعينك خاصي در اين درياي بيكران علم و معرفت وارد شدند و هركس به مقدار ظرفيت و دانش خويش از آن بهره اي برده است.
عده قليلي هم به لطافت و ظرائف قرآن توجه نموده و از آن متمتّع شدند.

حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) نيز دنيا را به خود مشغول نموده است.
ابن ابي الحديد پس از شرح و بيان فضائلي از حضرت مي گويد : « من چه گويم درباره مردي كه هر شرف و فضيلتي به او نسبت داده مي شود؛ و هر گروه و دسته اي به اومنتهي مي گردند؛ و در كشيدن او به سوي خود، هر طائفه اي با طائفه ديگر در كشمكش و نزاعند؟! بنابراين او رئيس فضيلت ها و چشمه جوشان آنست؛ و صاحب حجّت قاطع است. و اوست بردارنده بكارت فضيلت ها و سبقت گيرنده مقصد و هدف آن، و براندازنده مانع و مقدّم شونده در كسب آن. هر كسي كه در اين فضائل پس از او طلوع كند و جلوه اي نمايد، ‌از او گرفته و به او تأسّي جسته و از او پيروي نموده و بر مثال او تشبّه جسته است. »

موحوم مامقاني مي گويد : « چقدر خوب! خليل عروضي نحوي، اين مطلب را بيان كرده است. چون از او پرسيدند : تو درباره علي بن ابيطالب (عليه السلام) چه مي گويي؟ در پاسخ گفت : من چه گويم درباره مردي كه دوستانش از ترس دشمنانش، مناقبش را پنهان داشتند؛ و دشمنانش از حسد و عداوت. و با اين حال در ميان اين دو پنهاني، فضائل و مناقب او شرق و غرب عالم را پر كرده است. »

به قول ابن ابي الحديد، صاحبان همه علوم و فنون، خود را به آن حضرت نسبت مي دهند. و اين مطلب، اختصاص به آن حضرت دارد. بزرگترين افتخار فلاسفه اين است كه از عبارات عميق آن حضرت در نهج البلاغه كه در توحيد و معارف الهيّه فرموده، چيزي بفهمند!

بو علي سينا مي گويد : « غير از علي (عليه السلام) فيلسوفي نيست. »

تمام علوم و معارف و دانش ها به آن حضرت باز مي گردد. حقيقت عرفان در بيانات حضرت است. هر گروهي به بُعدي از علوم و فضائل حضرت مشغول شده اند؛ عده اي در ادب و بيان حضرت غور نموده و اعتراف كرده اند كه آن حضرت اميرُالبيَان و امامُ البُلَغاء مي باشد. حضرت خطبه هايي دارند كه الف ندراد و يا نقطه ندارد!
عده اي به تاريخ و جنگ هاي حضرت مشغول شده اند. عده اي مجذوب شجاعت او شدند. گروهي مجذوب زهد، گروهي به جود و سخاوت آن حضرت، و خلاصه امير المؤمنين (عليه السلام) مانند قرآن، اقيانوس بيكراني است داراي ابعاد مختلف. عده قليلي هم به ظرائف و لطائف حضرت مشغول گشته و در طلب شناخت حقيقت و معرفت به نورانيّت او هستند؛ چنانچه در روايت فرمودند : « شناخت و معرفت من به نورانيّت، عين شناخت خداست. »

 

استاد فاطمی نیا (دفتر سوم نکته ها از گفته ها)

 

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در شنبه 25 آبان1387 و ساعت 17:43 |

خطبه ۹۲ نهج البلاغه (ترجمه علامه جعفری)

مرا رها كنيد و از ديگرى التماس كنيد، زيرا ما به استقبال امرى ميرويم‏ كه جنبه‏ها و رنگهائى دارد، دلها بر آن تاب نياورد، و عقول بر آن ثبات نميدارد، آفاق فضاى آينده را ابر فرا گرفته، و راه راست مشوه و ناشناخته است. و بدانيد: قطعا اگر پاسخ مثبت در اين امر به شما بدهم، طبق آنچه كه ميدانم باشما عمل خواهم كرد، و به سخن هيچ گوينده و ملامت هيچ ملامتگرى گوش‏ فرا نخواهم داد، و اگر مرا رها كنيد من مانند يكى از شما خواهم بود، و شايد كه من شنواتر و مطيع‏تر از همه شما با آن كسى خواهم بود كه امر زمامدارى‏ خود را به او سپرده‏ايد، و من براى شما وزير باشم بهتر از آن است كه امير شما باشم.

 

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در چهارشنبه 22 آبان1387 و ساعت 20:4 |

 

آورده اند كه در آن وقت كه شاه مردان را ضربت زده بودند، صعصعه بن صوحان پيش وي آمد و گفت : يا امير المومنين ! مدتي است كه مسائلي چند در خاطر من مي گردد. من خواستم كه از حضرتت سئوال كنم ، هيبت تو مرا مانع شد. اگر اجازت فرمايي بپرسم ؟ گفت : بپرس . گفت : يا امير! تو فاضلتري ، يا آدم ؟ گفت : يا صعصعه ! قبيح است كه مرد خود را بستاند اما چون مي پرسي ، (مي گويم ) آدم را از يك چيز نهي كردند، وي بدان نزديك شد (و بخورد) و بسيار چيزها بر من مباح كردند و من آن نكردم و گرد آن نگشتم و بدان نزديك نشدم . گفت : تو فاضلتري ، يا نوح ؟ گفت : نوح بر قوم خود دعاي بد كرد و من نكردم ؛ و پسر نوح كافر بود و پسران من سيدان جوانان اهل بهشتند. گفت : تو فاضلتري ، يا ابراهيم ؟ گفت : ابراهيم گفت : رب ارني كيف تحيي الموتي و من گفتم : لو كشف بي الغطاء ما ازددت يقينا . گفت : تو فاضلتري ، يا موسي ؟ گفت : حق تعالي وي را به رسالت فرستاد پيش فرعون ، گفت : من ميترسم كه مرا بكشند كه من يكي را از ايشان كشته ام . برادرم هارون را با من بفرست . و چون رسول صلي الله عليه و آله و سلم مرا فرمود كه سوره برائت بر اهل مكه خوانم و من صناديد قريش را كشته بودم نترسيدم و برفتم و بر ايشان خواندم و تهديد و وعيدشان كردم . گفت : تو فاضلتري ، يا عيسي ؟ گفت : مريم در بيت المقدس بود، چون وضع حملش شد، آواز آمد كه برون رو كه اين خانه عبادت است نه خانه ولادت ، و مادر مرا چون وضع حمل شد برون كعبه ، آواز آمد كه به اندرون كعبه آي و من در اندرون كعبه در وجودم آمدم . گفت : راست گفتي يا امير المومنين .

داستان عارفان - کاظم مقدم

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 12:50 |
 

 

ضامن آهو

 

مناظره امام رضا (ع) با جاثليق عالم بزرگ مسيحي


هنگامي که علي بن موسي الرضا (ع) وارد بر مأمون شد. او به فضل بن سهل، وزير مخصوصش دستور داد که پيروان مکاتب مختلف را مانند جاثليق (عالم بزرگ مسيحي) و رأس الجالوت (پيشواي بزرگ يهوديان) و رؤساي صائبين و هربز اکبر (پيشواي بزرگ زردشتيان) و نسطاس رومي (عالم بزرگ نصراني) و همچنين علماي ديگر علم کلام را دعوت کند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را.
هدف مأمون از اين کار اين بود که به پندار خويش مقام امام (ع) را در انظار مردم پايين بياورد، به گمان اينکه امام (ع) تنها به مسائل ساده‌اي از قرآن و حديث آشناست و از فنون علم و استدلال بي بهره است.
اين مجلس تشکيل شد و مأمون رو به جاثليق کرد و گفت:‌اي جاثليق! اين پسر عموي من موسي بن جعفر (ع) است. او از فرزندان فاطمه (س) دختر پيامبر ما، و فرزند علي بن ابيطالب (ع) است. من دوست دارم با او سخن بگويي و مناظره کني، اما طريق عدالت را در بحث رها مکن.
جاثليق گفت:‌اي امير مؤمنان! من چگونه بحث و گفتگو کنم که (با او قدر مشترکي ندارم) او به کتابي استدلال مي‌کند که من منکر آنم و به پيامبر عقيده دارد که من به او ايمان نياورده‌ام.

در اينجا امام (ع) شروع به سخن کرد و فرمود:
اي نصراني! اگر به انجيل خودت براي تو استدلال کنم اقرار خواهي کرد؟
جاثليق گفت: آيا مي‌توانم گفتار انجيل را انکار کنم؟ آري به خدا سوگند اقرار خواهم کرد هرچند به ضرر من باشد.
امام (ع) فرمود: هرچه مي‌خواهي بپرس و جوابش رو بشنو.
جاثليق: درباره نبوت عيسي و کتابش چه مي‌گويي؟ آيا چيزي از اين دو را انکار مي‌کني؟
امام (ع): من به نبوت عيسي و کتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواريون به آن اقرار کرده اند، اعتراف مي‌کنم، و به نبوت (آن) عيسي که اقرار به نبوت محمد (ص) و کتابش نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم!
جاثليق: آيا به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمي کني؟
امام (ع): آري.
جاثليق: پس دو شاهد از غير اهل مذهب خود از کساني که نصاري شهادت آنان را مردود نمي شمارند بر نبوت محمد (ص) اقامه کن و از ما نيز بخواه که دو شاهد بر اين معنا از غير اهل مذهب خود بياوريم.
امام (ع): هم اکنون انصاف را رعايت کردي‌اي نصراني، آيا کسي را که عادل بود و نزد مسيح، عيسي بن مريم مقدم بود مي‌پذيري؟
جاثليق: اين مرد عادل کيست، نامش را ببر؟
امام (ع): درباره « يوحناي » ديلمي چه مي‌گويي؟
جاثليق: به به! محبوبترين فرد نزد مسيح را بيان کردي!
امام (ع): تو را سوگند مي‌دهم آيا انجيل اين سخن را بيان مي‌کنند که يوحنا گفت: حضرت مسيح مرا از دين محمد عربي با خبر ساخت و به من بشارت داد که بعد از او چنين پيامبري خواهد آمد، من نيز به حواريون بشارت دادم و آنها به او ايمان آوردند؟
جاثليق گفت: آري! اين سخن را يوحنا از مسيح نقل کرده و بشارت به نبوت مردي و نيز بشارت به اهل بيت و وصيش داده است ؛ اما نگفته است اين در چه زماني واقع مي‌شود و اين گروه را براي ما نام نبرده تا آنها را بشناسيم.
امام (ع): اگر ما کسي را بياوريم که انجيل را بخواند و آياتي از آن را که نام محمد (ص) و اهل بيتش و امتش در آنها است، تلاوت کند آيا ايمان به او مي‌آوري؟
جاثليق: بسيار خوب است.
امام (ع) به نسطاس فرمود: آيا سفرِ سوم انجيل را از حفظ داري؟
نسطاس گفت: بلي، از حفظ دارم.
سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ يهوديان) رو کرد و فرمود: آيا تو هم انجيل را مي‌خواني؟ گفت آري به جان خودم سوگند. فرمود سِفرِ سوم را بر گير، اگر در آن ذکري از محمد و اهل بيتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده. سپس امام (ع) سفر سوم را قرائت کرد تا به نام پيامبر (ص) رسيد، آنگاه متوقف شد و رو به جاثليق کرد و فرمود:‌اي نصراني! تو را به حق مسيح و مادرش آيا قبول داري که من از انجيل باخبرم؟
جاثليق: آري.
سپس امام (ع) نام پيامبر (ص) و اهل بيت و امتش را براي او تلاوت کرد ؛ سپس افزود:‌اي نصراني! چه مي‌گويي، اين سخن عيسي بن مريم است؟ اگر تکذيب کني آنچه را که انجيل در اين زمينه مي‌گويد، موسي و عيسي هر دو را تکذيب کرده‌اي و کافر شده اي.
جاثليق: من آنچه را که وجود آن در انجيل براي من روشن شده است انکار نمي کنم و به آن اعتراف دارم.
امام (ع): همگي شاهد باشيد او اقرار کرد، سپس فرمود:‌اي جاثليق هر سوالي مي‌خواهي بکن.
جاثليق: از حواريون عيسي بن مريم خبر ده که آنها چند نفر بودند و نيز خبر ده که علماي انجيل چند نفر بودند؟
امام (ع): از شخص آگاهي سؤال کردي، حواريون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود. (اما علماي نصاري سه نفر بودند: يوحناي اکبر در سرزمين باخ، يوحناي ديگري در قرقيسا و يوحناي ديلمي در رجاز و نام پيامبر و اهل بيت و امتش نزد او بود، و او بود که به امت عيسي و بني اسرائيل بشارت داد.)
سپس فرمود:‌اي نصراني! به خدا سوگند ما ايمان به آن عيسي داريم که ايمان به محمد داشت، ولي تنها ايرادي که به پيامبر شما عيسي داريم اين بود که او کم روزه مي‌گرفت و کم نماز مي‌خواند!
جاثليق ناگهان متحير شد و گفت: به خدا سوگند علم خود را باطل کردي و پايه کار خويش را ضعيف نمودي و من گمان مي‌کردم تو اعلم مسلمانان هستي.
امام (ع): مگر چه شده؟
جاثليق: به خاطر اينکه مي‌گويي عيسي ضعيف و کم روزه و کم نماز بود، در حالي که عيسي حتي يک روز را افطار نکرد و هيچ شبي را (به طور کامل) نخوابيد و صائم الدهر و قائم الليل بود.
امام (ع): براي چه کسي روزه مي‌گرفت و نماز مي‌خواند؟!
جاثليق نتوانست پاسخ گويد و ساکت شد (زيرا اگر اعتراف به عبوديت عيسي مي‌کرد با ادعاي الوهيت او سازگار نبود)
امام (ع):‌اي نصراني! سؤال ديگري از تو دارم.
جاثليق با تواضع گفت: اگر بدانم پاسخ مي‌گويم.
امام (ع): تو انکار مي‌کني که عيسي مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مي‌کرد؟
جاثليق در بن بست قرار گرفت و بنا به ناچار گفت: انکار مي‌کنم، چرا که آن کس که مردگان را زنده کند و کور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهيت.
امام (ع): حضرت اليسع نيز همين کار را مي‌کرد و او بر آب راه مي‌رفت و مردگان را زنده کرد و نابينا و مبتلا به برص را شفا داد، اما امتش قائل به الوهيت او نشدند و کسي او را عبادت نکرد. حزقبل پيامبر نيز همان کار مسيح را انجام داد و مردگان را زنده کرد.
سپس رو به رأس الجالوت کرده فرمود:‌اي راس الجالوت، آيا اينها را در تورات مي‌يابي که بخت النصر اسيران بني اسرائيل را در آن زمان که حکومت با بيت المقدس مبارزه کرد به بابل آورد، خداوند حزقيل را به سوي آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده کرد؟ اين واقعيت در تورات مضبوط است، هيچ کس جز منکران حق از آن را انکار نمي کنند.
راس الجالوت: ما اين را شنيده ايم و مي‌دانيم.
امام (ع): راست مي‌گويي، سپس افزود:‌اي يهودي اين سِفر از تورات را بگير و آنگاه خود شروع به خواندن آياتي از تورات کرد، مرد يهودي تکاني خورد و در شگفت فرو رفت.
سپس امام رو به نصراني کرد و قسمتي از معجزات پيامبر اسلام را درباره زنده شدن بعضي از مردگان به دست او و شفاي بعضي از بيماران غيرقابل علاج را به برکت او برشمرد و فرمود: با اين همه ما هرگز او را پروردگار خود نمي دانيم، اگر به خاطر اينگونه معجزات، عيسي را خداي خود بدانيد بايد « اليسع و حزقيل » را نيز معبود خويش بشماريد. زيرا آنها نيز مردگان را زنده کردند و نيز ابراهيم خليل پرندگاني را گرفت و سر بريد و آنها را بر کوه‌هاي اطراف قرار داد، سپس آنها را فرا خواند و همگي زنده شدند. موسي بن عمران نيز چنين کاري را در مورد هفتاد نفر که با او به کوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد، تو هرگز نمي تواني اين حقايق را انکار کني، زيرا تورات و انجيل و زبور و قرآن از آن سخن گفته‌اند. پس بايد همه اينها را خداي خويش بدانيم.
جاثليق پاسخي نداشت بدهد، تسليم شد و گفت: سخن، سخن توست و معبودي جز خداوند يگانه نيست.
سپس امام (ع) در باب کتاب اشعيا از او و راس الجالوت سوال کرد. او گفت: من از آن بخوبي آگاهم. فرمود: اين جمله را به خاطر داريد که اشعيا گفت: من کسي را ديدم که بر دراز گوشي سوار است و لباسهايي از نور در تن کرده (اشاره به حضرت مسيح) و کسي را ديدم که بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پيامبر اسلام (ص)) گفتند: آري اشعيا چنين سخني را گفته است.
امام (ع) افزود:‌اي نصراني، اين سخن مسيح را در انجيل به خاطر داري که فرمود: من به سوي پروردگار شما و پروردگار خودم مي‌روم و « بارقليطا (حضرت محمد) » مي‌آيد و درباره من شهادت بحق ميدهد. (آنگونه که من درباره او شهادت داده ام) و همه چيز را براي شما تفسير مي‌کند؟
جاثليق: آنچه را از انجيل مي‌گويي ما به آن معترفيم.
سپس امام (ع) سؤالات ديگري درباره انجيل و از ميان رفتن نخستين انجيل و بعد نوشته شدن آن بوسياه چهار نفر: مرقس، لوقا، يوحنا و متي که هر کدام نشستند و انجيلي را نوشتند (انجيل‌هايي که هم اکنون موجود و در دست مسيحيان است)، سخن گفت و تناقضهايي از کلام جاثليق گرفت.
جاثليق به کلي درمانده شده بود ؛ به گونه‌اي که هيچ راه فرار نداشت. لذا هنگامي که امام (ع) بار ديگر به او فرمود:‌اي جاثليق، هر چه مي‌خواهي سوال کن، او از هرگونه سوالي خود داري کرد و گفت: اکنون شخص ديگري غير از من سوال کند، قسم به حق که گمان نمي کردم در ميان مسلمانان کسي مثل تو باشد.

 

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در دوشنبه 20 آبان1387 و ساعت 12:55 |

شخصیت ملکوتی و شامخ علمی و زهد و اخلاق حضرت رضا علیه السلام و اعتقاد شیعیان به او سبب شد که نه تنها در مدینه بلکه در سراسر دنیای اسلام به عنوان بزرگترین و محبوبترین فرد خاندان رسول اکرم صلی الله علیه و آله مورد قبول عامه باشد و مسلمانان او را بزرگترین پیشوای دین بشناسند و نامش را با صلوات و تقدیس ببرند. چونان نیاکان وارسته اش، از مقام علمی والایی برخودار بود، تا آن جا که وی را عالم آل محمد لقب داده اند. بیست و چند سال بیش نداشت که در مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله به فتوی می نشست. علمش بی کران و رفتارش پیامبر گونه و حلم و رأفت و احسانش شامل خاص و عام می گردید. کسی را با عمل و سخن خود نمی آزرد، تا حرف مخاطب تمام نمی شد سخنش را قطع نمی کرد. هیچ حاجتمندی را مأیوس باز نمی گرداند. در حضور مهمان به پشتی تکیه نمی داد و پای خود را دراز نمی کرد. هرگز به غلامان و خدمه دشنام نداد و با آنان می نشست و غذا می خورد. شبها کم می خوابید و قرآن بسیار می خواند. اکثر شبهایش را از سر شب تا صبح بیدار بود . شبهای تاریک در مدینه می گشت و مستمندان را کمک می کرد. در تابستان بر حصیر و در زمستان بر پلاس زندگی می کرد. نظافت را در هر حال رعایت می فرمود و عطر و بخور بسیار به کار می برد. عادتا جامه ارزان و خشن می پوشید ولی در مجالس و برای ملاقاتها و پذیرائی ها لباس فاخر در بر می کرد. غذا را اندک می خورد و سفره اش رنگین نبود. در هر فرصت مقتضی، مردم را به وظائف خود آگاه می کرد.

 

+ نوشته شده توسط rohollah sabry در یکشنبه 19 آبان1387 و ساعت 14:45 |